#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_214


هر چی تعداد مهمون ها بیشتر میشد منم بیشتر معذب می شدم.دوست نداشتم اونجا بمونم.واقعا تحملش سخت بود! جو حسابی برام سنگین شده بود.

به مسعود گفتم : من برم بیرون دو سه نخ سیگار بکشم.

مسعود – یه دو دقیقه تحمل کن اون دو تا منگل بیان بعد با هم میریم.

- دو تا منگل دیگه کی ان؟

مسعود – علیرضا و نسترن رو میگم.

- آهان، باشه.

همین لحظه کیوان اومد و روی یه مبل یه نفره کنار من و مسعود نشست و سلام کرد.مسعود جوابشو داد ولی من چیزی نگفتم.حتی دوست نداشتم ریختشو ببینم چه برسه به اینکه باهاش حرف بزنم! وقتی یاد آخرین دیدارمون میفتادم حسابی عصبی می شدم.

کیوان – سلام عرض کردم بهراد خان.

با بی حوصلگی گفتم : آره ... شنیدم.

مسعود نگاهی به کیوان انداخت و لبخندی زد، بدون شک لبخندش تمسخرآمیز بود، بعد گفت : کت جالبیه.

کیوان – ممنون.اینو خیلی وقته دارم ولی تا حالا پیش نیومده بود بپوشمش.با اینکه اولین باره تو مهمونی می پوشمش ولی می دونم خیلی بهم میاد و پر جذبه تر میشم.

مسعود در حالی که چشم از سیبش برنمی داشت زیر لب گفت : اوهوم...

لحنش جوری بود که انگار حرف کیوان اصلا براش مهم نیست.


romangram.com | @romangram_com