#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_213

مسعود – نه بابا، از نظر قیافه شبیه خودم بود.اصن حس می کردم دارم با خودم حرف می زنم!

بدون شک هاموس رو توی خواب دیده بود.اولین بار که هاموس رو دیدم خودش بهم گفت که با مسعود توی خواب هاش حرف می زنه.ولی نمی دونم مسعود چجوری این بار یادش مونده بود!

- عجب! حالا در مورد چی حرف می زدین؟

یه کم فکر کرد : فک کنم در مورد تو بود...توی خواب هم منو ول نمی کنی؟ عجب غلطی کردم شدم عموی تو!

همونطور که داشت می خندید ازش پرسیدم : یادت نمیاد چی می گفتید؟

مسعود – نه، فقط همین قدر یادم مونده.

توی جمعیت یه خرس سفید دیدم، یه کم که دقت کردم متوجه شدم کیوان ِ که کت و شلوار سفید پوشیده...دوباره نفرت تمام وجودمو گرفت.البته نفرت از کت ِ سفید نه کیوان.از کیوان که حالم به هم می خورد، اصلا احساسم بهش قابل وصف نبود!

- کت و شلوار سفید خیلی خزه.

مسعود – آره، باهات موافقم.اساسا مردی که شلوار سفید می پوشه مرد نیست! شلوار سفید مال دختراست.

- راستی کیوان فهمید رقیب عشقیش تو بودی؟

مسعود در حالی که داشت واسه خودش سیب پوست می کند با بی خیالی گفت : نمی دونم، شاید فهمیده باشه، شایدم نه...چه اهمیتی داره؟

- هیچی.الان شما دو تا با هم قهرین؟

مسعود – من که با اون قهر نیستم.در کل اون کتکی که بهش زدم حقش بود، هیچ وقت هم از این بابت پشیمون نمیشم.دیگه نمی دونم اون با من قهره یا نه!

- امیدوارم باهات قهر باشه و این طرفا نیاد.

romangram.com | @romangram_com