#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_212


با بی حوصلگی گفتم : اگه بخوام خودم می خورم، نمی خواد تعارف کنی!

مسعود – چه بی اعصاب! حالا گیرمم که یه شام ساده نباشه و یه کم پیچیده تر باشه...(خندید)...مگه چی شده؟ اومدی اینجا حال و هوات هم عوض شد.

- آره واقعا،چقدر خوب شد منو اوردی اینجا در غیر این صورت الان داشتم تو خونه ی خودم استراحت می کردم!

مسعود – شرمنده ولی اگه نمی اوردمت خودمم نمی تونستم بیام، چون باید پیش تو می موندم. بعد محمد شاکی میشد که چرا نیومدی و این حرفا، منم که بدم میاد به کسی جواب پس بدم احتمالا با محمد درگیر می شدم.در واقع تو الان از یه زد و خورد جدی جلوگیری کردی.

دیگه چیزی نگفتم، فقط با حالتی خنثی بهش نگاه کردم.افسوس می خوردم که نمی تونم مسعود رو بزنم! کاش حداقل می تونستم یه پس گردنی بهش بزنم دلم خنک شه!

مسعود – به یه چیزی دقت کردی؟

- چی؟

مسعود – اینکه جدیدا دخترا روی سرشون دسته گل می ذارن!

نگاهی گذرا به دور و برم انداختم و گفتم : آره ... ولی چون اون دخترایی که من قبلا دیدم همشون روسری و مقنعه داشتن همش فکر می کردم اون برآمدگی روی سرشون موهاشونه!

خندید و گفت : ای جان! تو که دیگه خیلی چشم و گوش بسته ای.راستی بهت گفتم دیشب چه خوابی دیدم؟

- نه.

مسعود – خواب دیدم دارم با یکی مثه خودم حرف می زنم.

- مثه خودت خشن بود؟


romangram.com | @romangram_com