#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_215

مسعود – مامانت کجاست؟

کیوان – نمی دونم، من تنها اومدم.

بعد با غرور خاصی گفت : باورتون میشه من تا همین الان داشتم درخواست های دخترا رو رد می کردم؟ وگرنه زودتر از اینا میومدم پیش تون.

مسعود – نه خدایی...باور نکردنیه!

کیوان – اما حقیقته!

مسعود – خب خوش بحالت.

با اعصاب خردی نفس عمیقی کشیدم.کلا وجود کیوان منو عصبی می کرد!

کیوان هم که متوجه این حالت من شد مثل همیشه با پر رویی گفت : چیه بهراد؟ تو مشکلی داری؟

- آره.دست بر قضا تو هم می تونی حلش کنی!

کیوان – خب، مشکلت چیه؟

- من حوصله ی حرفای بچگانه ی تو رو ندارم، به هر دو مون یه لطفی بکن و برو یه جای دیگه بشین!

کیوان – می دونم چرا فکر می کنی حرفای من بچگانه ست! می خوای دلیلشو بدونی؟

- نه از زبون تو!

کیوان – ولی من میگم، چون این یه واقعیته و دلیلش هم اینه که تو حسودیت میشه!

romangram.com | @romangram_com