#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_197

مسعود – آره برو...شدیدا بهش نیاز داری!

بلند شدم و رفتم توی آشپزخونه.هاموس قبل ِ من رسیده بود.در آشپزخونه رو بستم تا صدام بیرون نره.

- واقعا خیلی خوشحالم که می بینمت، فکر نمی کردم تا قبل مرگم پیدات بشه!

هاموس – خب، می بینی که اشتباه می کردی.

- من فقط موندم چرا تو بهم دروغ گفتی! باور کن اگه می گفتی که مواظبم نیستی همچین کار مسخره ای رو قبول نمی کردم.

هاموس – تو اگه این کارو قبول هم نمی کردی باز هم جن ها اذیتت می کردن، به نفعت بود که این کارو یاد بگیری.در ضمن من دروغ نگفتم!

- آره کاملا از وضعیت من مشخصه!

هاموس – اینکه هی آسیب می بینی بیشترش تقصیر خودته.یه قسمتش هم خب...بدشانسیه دیگه.مثلا تو نباید می رفتی خونه ی همسایه! داروین هم نباید می رفت...منتها من نتونستم به موقع خبرت کنم چون فکر می کردم وقتی بهت میگم فقط جاهایی برو که مهرآب میگه تو به حرفم گوش میدی!

- باشه قبول، من تو اون یه مورد اشتباه کردم.فقط یه سوال ، در مورد یگانه هیچ کاری از دست ما برنمیاد؟!

هاموس – نه، تا خودش نخواد اونا نمیرن.از این به بعد هم هر وقت پدر و مادر ِ این دختره اومدن سراغت توجهی نمی کنی، باشه؟

- باشه.اگه از عمری بود همین کارو می کنم! خب الان چی؟ از این قاتل ِ چیزی می دونی؟!

هاموس – تنها چیزی که می دونم اینه که خیلی خوب رد خودشو می پوشونه! اصلا بعضی وقتا شک می کنم که جن باشه!

- یعنی ممکنه موجود دیگه ای باشه؟!

هاموس – آره، ولی احتمالش کمه.... .خب حالا در مورد اون بو برام بگو.

romangram.com | @romangram_com