#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_198


- اممم...خب...نمی دونم...تلخ بود، مثه بعضی از ادکلن ها.هر بار که بهم می خورد حس می کردم سرم سنگین میشه.همینو می دونم.

هاموس – اولین بار که متوجهش شدی چه اتفاقی افتاد؟

- اولین بار فکر کنم توی دفتر بودم که به مشامم خورد.چند ثانیه بعدش هم کله پا شدم!

هاموس – اما این دفعه شروع کردی به زدن ِ سورن و مسعود.

- دقیقا.

کمی فکر کرد...

هاموس – من فک نمی کنم صرفا اون بو این بلاها رو سر تو اورده باشه.

- آره خب، اینو که خودمم می دونم! صاحب اون بو پدرمو دراورده!

هاموس – نه نه، متوجه نشدی.منظورم اینه که این بویی که میگی تو رو مسموم نکرده.

- یعنی اون بو خطرناک نیست؟!

هاموس – فکر نمی کنم.چون اساسا جن ها نیازی به استفاده از این جور وسایل ندارن...مثه هر ماده ای که بتونه آدمو بیهوش کنه.بدون این مواد هم می تونن این کارا رو انجام بدن.

- پس این وسط نقش این بوی مسخره چیه؟!

هاموس – یادته گفتی شبیه به ادکلن بود؟


romangram.com | @romangram_com