#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_196
- نه بابا...اصن مهم نیست.بعضی وقتا اینجوری میشم.
هاموس – من از دیروز می خوام ببینمت ولی همیشه یه نفر پیشته!
- من کل ِ دیشبو تنها بودم!
مسعود – ما می خواستیم پیشت بمونیم ولی اون رفیقت گفت اینجوری راحت تری.
- مهم نیست، همینجوری گفتم.
هاموس – آره تنها بودی ولی همش خواب بودی.نمی تونستم بیدارت کنم، نمی دونم چت شده بود، انگار مسموم شده بودی!
- اوهوم...
سورن – می خوای برات غذا بیارم؟!
- نه، ممنون.گشنم بشه خودم می خورم.
هاموس – در هر صورت الان خیلی از دستت عصبانی ام! مگه نگفتم فقط اون جاهایی برو که مهرآب بهت میگه؟!
- چرا.
مسعود و سورن کمی مکث کردن...سورن با تردید پرسید : چی چرا؟!
- هیچی، یه سوال ِ همینجوری پرسیدم.من برم یه آبی به صورتم بزنم.
romangram.com | @romangram_com