#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_195

- دقیق بخوام بگم امسال عید بود.البته من نمیگم حرف بدی زدی ها! اتفاقا یه کم که بهش فکر کردم به این نتیجه رسیدم که کاملا درست میگی.

مسعود – من که هر چی فکر می کنم یادم نمیاد همچین چیزی گفته باشم!

سورن – حالا اگرم گفته تو به بزرگی خودت ببخشش.

- چیو ببخشم؟! من میگم باهاش موافقم!

مسعود کنار سورن نشست و گفت : بهراد، به جون خودم اگه سر همچین حرفی بری خودتو بندازی جلوی ماشین میام اون دنیا در محضر خدا پوستتو می کنم.

- نه خب اگرم خودمو بکشم مطمئنا به خاطر این حرف نیست.صرفا روش اش به حرف تو مربوط میشه.

وقتی می دیدم مسعود داره حرص می خوره خندم می گرفت.انگار که من همین الان می خواستم برم خودمو بندازم جلوی ماشین! اصن این دو تا شوخی سرشون نمیشه!

همین لحظه بود که یهو کنار خودم یه صدای آشنا شنیدم که گفت : من با مسعود موافقم.

با اون صدا حسابی جا خوردم و ترسیدم.شانس اوردم جلوی مسعود و سورن داد و بیداد راه ننداختم! فقط آخی گفتم و دستمو گذاشتم رو قلبم.

مسعود و سورن با نگرانی پرسیدن : چی شد؟!

منم سعی کردم خودمو جمع و جور کنم.گفتم : هیچی، قلبم یهو تیر کشید.

هاموس که بیخ گوش من نشسته بود گفت : ببخشید، فکر نمی کردم بترسی.

چقدر دوست داشتم اون لحظه بزنم توی سرش...حیف که نمیشد.

سورن – می خوای بریم بیمارستان؟

romangram.com | @romangram_com