#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_136


حامی – بالشتش رو با آب دهنش خیس می کنه می ندازه گردن رطوبت.

داروین – از این اخلاق حامی خیلی بدم میاد که خصوصیات خودشو به دیگران نسبت میده.

حامی – آره تو راست میگی.بهراد ، تو امشبو اینجا بمون بین ما قضاوت کن.

- چی بگم...

داروین – آره بهراد تو اینجا بمون، امشبه رو با ما باش.متوجه میشی که روابط من و حامی فراتر از یه دوستی ِ ساده ست.

حامی که مشخص بود از خجالت سرخ شده داروین رو آروم هُل داد و گفت : خفه شو بی تربیت!...( بعد خندید و گفت ) چرت و پرت میگه بخدا.

داروین هم خیلی جدی گفت : به جون خودم راست میگم، روابط ما دو تا عند متأهلی ِ.

حامی این بار داروین رو محکم تر هُل داد، جوری که داروین یه لحظه نزدیک بود از روی مبل بیفته.از حالات حامی میشد فهمید که داروین داره سر به سرش می ذاره.منم کاری جز خندیدن از دستم برنمیومد.تو اون چند دقیقه ای که پیش شون بودم کل ماجراهایی که تو خونه اتفاق افتاده بود رو فراموش کردم.

رو به داروین گفتم : اون شب اولی که همدیگه رو دیدیم یادته؟!

داروین – آره، چطور؟ تو هم به فکر این روابط متأهلی افتادی؟

خیلی دوست داشتم بهش بگم "خفه شو" ولی خب مهمونشون بودم و این حرف خیلی بی ادبی بود.به یه خنده ی کوتاه اکتفا کردم و گفتم : نه، فقط یه سوال در مورد اون شب داشتم.

داروین – لحنت یه جوری بود حس می کردم می خوای بگی عاشقت شدم و این حرفا...بگذریم، بپرس.البته قبل از اینکه بپرسی اینم بهت بگم، اونشب خیلی دلم می خواستم یه کتک خفن بهت بزنم.

با این حرفش حسابی جا خوردم : چرا؟!!


romangram.com | @romangram_com