#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_137
داروین – آخه مگه آدم ندیده و نشناخته کسی رو توی خونه ش راه میده؟! خود ِ من اونشب که نقشه کشیدم اینجوری وارد خونه ت بشم به شدت احساس می کردم نقشه م احمقانه ست و تو منو توی خونه ت راه نمیدی.اصلا وقتی راهم دادی شوک شدم...جدی میگم!
- خب...همونطور که اونشب بهت گفتم توی خونه ی من چیزی برای دزدی وجود نداره، برای همین هم دلیل خاصی واسه ترسیدنم وجود نداشت.بعدم اینکه واقعا توی اون هوای سرد دلم برات سوخت...قیافه ت یه جورایی مظلوم نشون می داد.
حامی – آفرین،نکته ی خوبی اشاره کردی! منم دلم به حال همین مظلومیتش سوخت ، اون موقع که بهش گفتم بیا با هم همخونه شیم نمی دونستم همچین جونوری ِ!...
به اینجای حرفش که رسید داروین شروع کرد به خندیدن، کلا بی خیال ِ بی خیال بود!...
حامی-...داروین از این آدماست که هزار تا دختر ِ کور و کچل رو یه روزه شوهر میده، در این حد موذی ِ!
داروین – اینو راست میگه، تازه تو برنامه های آینده م هم هست که دخترای حامی رو شوهر بدم.حالا بذار منم یه خاطره از اولین باری که حامی رو دیدم بگم...اولین بار یادمه توی دانشگاه از فاصله ی دور دیدمش، توی دلم گفتم عجب پسر خوشگلیه! بعد که از نزدیک دیدمش فهمیدم چه قیافه ی مضحکی داره...از این آدماست که از دور دل رو می بره، از جلو زهره رو !
بعد از اینکه کلی خندیدم و دلم شاد شد گفتم : من می خواستم راجع به اون شب یه سوال بپرسم...یهو بحث عوض شد.
داروین – آهان، آره... کلا یادم رفت...بگو عسلم. (!)
- اون شب تو داخل کمد دیواری رو نگاه کرده بودی؟!...
یه ذره فکر کرد و گفت : آره...خیلی تابلو بود؟
- یه جورایی...
داروین – قصدم فضولی نبود.کمد دیواریت واقعا مشکوک میزد، وقتی هم که بهش نگاه کردم و به حامی هم نشونش دادم دیگه مطمئن شدم یه چیزی هست.
- به حامی هم نشون دادی؟! کِی؟!
داروین – همون شب دیگه.وقتی تو خواب بودی حامی هم اومد.
romangram.com | @romangram_com