#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_96


من رايانو فراموش کرده بودم .

با دوستام رفته بوديم ترکيه توي بار ديدمش تنها نشسته بود.

متوجه من شد و به سمتم اومد .

ازم خواست برم پيشش بشينم .

قبول نکردم اما اصرار کرد .

ناچارا از جا بلندشدم ،

به سمت ميزي که نشسته بود رفتيمخيره نگاهم ميکرد و چيزي نميگفت

خواستم از جام بلند شم که دستمو گرفت و بغلم کرد .

معذب خواستم پسش بزنم اما محکم گرفته بودتم .

گفت دلش برام تنگ شده ...

از اينکه بي توجه به تو،

به من همچين حرفيو زد عصباني شدم .

خواستم بلند شم که گفت حالش خوش نيست تا اتاقش همراهيش کنم .

منم فکر کردم مسته نميتونه .

از بچه ها خداحافظي کردمو با رايان رفتم .

من رانندگي کردمو و به سمت هتلي که رايان گفت رفتيم .

توي هتل تا جلوي اتاقش بردمش،

اما نذاشت برگردم .


romangram.com | @romangram_com