#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_83
به همه خبر دادم ...
وضعيت تو معلوم نبود ...
همه نگرانت بودن ....رايان هم هنوز به هوش نيومده بود ...
دقيقا وقتي که دکتر داشت از وضعيت تو برامون ميگفت سرو کله ي رايان پيدا شد
وقتي دکتر گفت وضعيتت معلوم نيست
شروع به تهديد کردن دکتر کرد که بايد زنمو نجات بدي ..
اما خيلي زود از پا افتاد و با التماس رو به دکتر گفت :
-فقط نجاتش بده دکتر !
اون دختر همه ي زندگيه منه ...اگه اون طوريش بشه منم ميميرم !
تو رو جون عزيز ترينات نجاتش بده .
کنار ديوار سر خورد دستشو گرفته بود جلوي صورتشو با ناراحتي به دکتر التماس ميکرد تا تو رو نجات بده ...
اشک همه رو در اورده بود هيچ کس باور نميکرد که اين رايان مغرور باشه که اينطوري داره به دکتر التماس ميکنه ..
دکتر حسابي تحت تاثير قرار گرفت و به رايان قول داد که تمام تلاششو ميکنه ...
توي اين پنج روزي که تو اينجا بودي اون يه بارم از بيمارستان خارج نشد ...همش پيش تو بود ...
با اخماي درهم به پوريا خيره ميشم .
قلبم ميخواد حرفاشو باور کنه اما عقلم ميگه فقط به خاطر اينکه مارو به هم نزديک کنه اين حرفا رو ميزنه
اگر هم رايان کاري کرده از روي عذاب وجدانش کرده ...
بي توجه به قلب کوبنده ام حرف عقلمو باور ميکنم و رو به پوريا ميگم :
-همه ي اينا دليل نميشه من از تصميمم منصرف بشم پوريا ...تو هم لطف کن و ديگه حرف رايانو وسط نکش ....
romangram.com | @romangram_com