#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_84


عصباني ميخواد چيزي بگه که با تحکم ميگم

-پوريا خواهش ميکنم ...

خيره نگاهم ميکنه و عصباني ازجاش بلند ميشه و اتاقو ترک ميکنه ..

به محض اينکه ميره از حالت يخي ام در ميام و به اشکام اجازه باريدن ميدم ...

قلبم تا ميخواد به يادش ضربان بگيره صداش توي مغضم اکو وار تکرار ميشه ...

اي کاش قلم پام ميشکست و اون شب به خونش نميرفتم ...

اي کاش از شدت دلتنگيش ميمردم اما خودمو در اختيارش نميذاشتم ...

گفت حيفه بعد دوسال دست نخورده ولت کنم ...

راست ميگفت ...من چه نفعي براش داشتم ...با وجود اون رابطه ديگه دلش نميسوزه که دوسال از عمرشو الکي هدر داده ...

در اتاق باز ميشه و دکتري وارد اتاق ميشه ...

به روم لبخندي ميزنه و با مهربوني ميگه ...

-حال بيمار خوابالوي ما چطوري ؟حسابي خوابيدي و شوهر مجنونتو داغون کردي ...نبودي ببيني منه پيرمرد چطوري به حالش اشک ميريختم ...

پوزخندي ميزنم ...اينارو نگي چي بگي ؟

بي توجه به حرفهاي صدمن يه غازش ميگم :

-کي مرخص ميشم ؟

آمپوليو توي سرمم خالي ميکنه ميگه :

-بهت ارامش بخش ميزنم تخت بگيري بخوابي فردا بعد از اينکه يه سري ازمايشات انجام داديم ميتوني بري ...

سري تکون ميدمو چيزي نميگم ...دکترم بعد از چک کردن علائم معمولي اتاقو ترک ميکنه ...از ته دل ممنونش ميشم چون بدون اينکه چيزي بفهمم خيلي زود پلکام روي هم ميوفته و خوابم ميبره ...


romangram.com | @romangram_com