#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_82


-حال خانومم چطوره ؟!

پرستاره گفت :

فعلا نميتونم چيزي بگم بايد صبر کنيد تا دکتر خودش همه چيزو توضيح بده

تا پرستار اينو گفت رايان زد به سرش چنان فريادي زد که ديواراي بيمارستان لرزيد :

-زنيکه بهت ميگم حال زن من چطوره ؟!ميگي يا خراب کنم اين بيمارستانو روي سر تو و هرچي دکتره ؟!

دختره شک زده نگاهش کرد وقتي از شوک اومد بيرون ترسيده گفت :

-توروخدا هوار نکشيد... اينجا بيمارستانه ...خانومتونم بر اثر شوکي که بهش وارد شده ايست قلبي کرده ...فعلا همينو ميتونم بهتون بگم ...

سارا نبودي اون لحظه رايانو ببيني که اگه ميديدي اينطور بي رحمانه نميگفتي ازش خسته شدم ..

داغون شد ..

براي اولين بار بود ميديدم مردي با ابهت رايان به اين حال و روز افتاده ..

تکيه اشو داد به ديوار و ناباور به يه نقطه خيره شد ..

بعد چند لحظه به خودش اومد و سرشو محکم کوبيد به ديوار ...

انقدر محکم که با همون يه بار صورتش پر خون شد ...

دويدم سمتشو گرفتمش ...

انگار اصلا متوجه سرش نشده بود فقط اسم تورو مياورد و ميگفت :

-تقصير من بود...من فرشته کوچولومو به اين حال انداختم

چند تا پرستار که حالشو ديدن دويدن سمتش و بردنش تويه اتاقي و بهش آرام بخش زدن زخمشو هم ضد عفوني کردن ..

چند ساعت گذشت ...


romangram.com | @romangram_com