#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_265
صداي نفس هاي کشدارشو ميشنوم .
اي کاش ازم دور شه .
اي کاش عطر تنش توي مشامم نپيچه ، اي کاش صداي قلبش به گوشم نرسه ، اي کاش نفس هاي گرمش از اين فاصله روي پوست صورتم نشينه.
من از جنس فولاد نيستم !
من يک زنه عاشقم که داره جون ميکنه توي چشم هاش ذره اي از عشقش ديده نشه .
زني که داره جون ميکنه پدر بچشو بغل نگيره ، که عطر تنشو با جون و دل نبلعه .
دستام مشت ميشن ، باصدايي که سعي ميکنم نلرزه ميگم
:
-من قصد ندارم با ميثم ازدواج کنم !نه ميثم ، نه هيچ کس ديگه .
نفسي که از سرآسودگي از سينش خارج ميشه رو احساس ميکنم .
دستاش روي شونه هام گذاشته ميشه و از اونجا تا روي بازوهام ، امتداد پيدا ميکنه با يه فشار خفيف وادارم ميکنه برگردم .
برميگردم و بهش نگاه ميکنم .
به عادت قديميش دست داغ و مردونه اشو روي گونه ام ميذاره
با شصتش نوازش گونه صورتمو نوازش ميکنه .
طبق معمول هيچ حرفي نميتونم بزنم و فقط نگاهش ميکنم .
سرشو مياره جلو تر و با صدا و لحن خاصي ميگه :
-تو بخواي هم نميتوني با کس ديگه اي باشي ، چون تو هنوزم منو دوست داري !
از اين که دستم براش رو ميشه ، اخم هام توي هم ميره .
سعي ميکنم براي دقيقه اي هم که شده از پدر بچه ام متنفر بشم .
romangram.com | @romangram_com