#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_264


گرماي تنش به خوبي ميتونه اين حسو اثبات کنه .

نفس داغش از پشت به گردنم ميخوره و حال خرابمو خراب تر ميکنه .

دستي به شال گردنم ميکشم .

اين شالگردن بافتني نازک برام شده مثل طناب داري که قصد داره خفم کنه .

نفس هاي کشدارش که حاکي از يک عصبانيت زياده رو توي سينه حبس ميکنه .

زمزمه ي عصبانيشو کنار گوشم به صدا در مياره :

-ديروز ميثم جلوي راهم سبز شد ، گفت قصد دارين ازدواج کنين .

نفسم بند مياد .

چرا بايد ميثم چنين حرفي رو به رايان بزنه ؟

مگه من چه اميدي بهش داده بودم ؟

چهره ي رايانو نميبينم اما از روي صداش پي به حرص و عصبانيت درونيش ميبرم :

-بهش گفتي ؟ اون شبو ؟ اين که مال من شدي ؟

ميخواستم بگم ، به خاطر تو نگفتم !

جلوي خودمو گرفتم ، اما تو بهش بفهمون ! سارا تا ابد مال رايانه !سارايه رايانه !

قفسه ي سينه ام از هجوم ضربات قلبم در حال شکافته شدن بود .

صداش آروم تر ميشه ، نفس عميقي ميکشه و ميگه :

-مال من...

حس ميکنم سرش نزديکتر ميشه ،


romangram.com | @romangram_com