#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_266
دست هامو روي سينه ي پهنش ميذارم و فشاري ميدم .
بدون مخالفت، دستشو از روي گونم برميداره و يک قدم ميره عقب .
با لحن جدي و اخم هاي در هم رفته اي ميگم :
-شايد تا آخر عمرم نتونم با کسي باشم ،
اما دليلش عشق نداشته ام به تو نيست ، بلکه به خاطر تنفريه که از تو ، توي قلبم دارم .
مطمئنا اين نفرت انقدر توي وجودم ريشه دوونده که تحمل هيچ کدوم از هم جنس هاتو نداشته باشم !
صورتش از عصبانيت قرمز ميشه ،
دستاشو مشت ميکنه و دندون هاشو روي هم فشار ميده .
اين بار من بهش پوزخند ميزنم
منتظر حرفي از جانب رايان نميمونم برميگردم و به سرعت از اتاق خارج ميشم .
به محض بسته شدن در چونم شروع به لرزيدن ميکنه
نگاهم به اطراف ميوفته ، سال قبل درست توي همين هتل دو طبقه بالاتر از اينجا ...
آهي ميکشم ، چقدر همه چيز با الان فرق داشت ..
صداي خودمو رايان به خوبي توي گوشم زنگ ميخوره .
سارا:گفته باشم، من با تو ،توي يه اتاق نميمونم .
رايان:ميموني،خوبم ميموني !
سارا:عه خجالت ميکشم !
رايان:چه خوب.
romangram.com | @romangram_com