#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_244
با قدم هاي محکم به سمتم مياد .
سينه به سينه ام مي ايسته و توي چشم هام زل ميزنه .
هميشه از اينکه از بالا بهم نگاه ميکرد لذت ميبردم .
پک عميقي به سيگارش ميزنه و دودش رو توي صورتم بيرون ميده .
اخم هام تو هم ميره ولي دست از نگاه کردنش نميکشم .
پوزخندي ميزنه و نگاه مغروري حواله ي چشم هام ميکنه :
-از خاطرات گذشته ميترسي ؟خودمو نميبازم .پوزخندي ميزنم و ميگم:
-حماقت هاي گذشته ام رو چال کردم توي کنج ذهنم .مطمئن باش دلم براي گذشته ي احمقانه اي که داشتم تنگ نميشه
برعکس تصورم اصلا عصباني نميشه .
با لحني که انگار ميخواد تا عمق وجودم نفوذ کنه ميگه :
-پس بيا !
ميدونم با اين حرف ها ميخواد ت*حريکم کنه که باهاشون برم !
پوزخندي ميزنم و ميگم :
-اگه افکارتون برام مهم بود حتما ميومدم .
اما براي من مهم نيست تو چي فکر ميکني .
من همين الانشم که اينجام از سر اجباره .
اون وقت توقع داري با شما پاشم بيام ترکيه ؟عمرا!
اخم هاش در هم ميشه .
romangram.com | @romangram_com