#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_245

انگار بو ميبره تيرش منحرف شده و در حال برخورد کردن به سنگه

با تحکم ميگه :

-اينجا فقط منم که ميگم بايد چيکار کنيد و منم ميگم که همه بايد به اين سفر بيان و تو مجبوري که بياي

عصباني ميشم و با صداي بلندي ميگم :

-اگه نيام چي ميشه هان ؟چي ميشه ؟

ميخواي بيام که بيشتر عذابم بدي !

هنوز دلت خنک نشده ؟

مگه من باهات چي کار کردم ؟چه گناهي دارم که انقدر اذيتم ميکني ؟به زور اينجا نگهم داشتي هيچي نگفتم .الان ميخواي به زور منو ببري ترکيه ؟که چي بشه ؟ميتونستي بهار بري . اون موقع منم نبودم .ولي تو با بي رحمي تمام ميخواي منو زجر کش کني . تا جنازه ام جلوت نيوفته ...

هنوز حرف توي دهنم گفته نشده که عصباني به سمتم مياد .

دستشو دور کمرم حلقه ميکنه و دست راست شو روي دهنم ميذاره .

با چشم هاي به خون نشسته اش بهم نگاه ميکنه .

انگار توي چشم هاي آبي نمدارم انعکاس صورت عصبانيشو ميبينه که گره ي بين ابروهاش فقط کمي از هم باز ميشه

دستشو از روي دهنم بر ميداره .

توي صورتم با تحکم و شمرده شمرده ميگه :

-اگه يک بار ديگه،چنين حرفي از دهنت در بياد قسم ميخورم که پشيمونت ميکنم .

جوابي بهش نميدم دوباره با تحکم ميگه :

-فهميدي ؟

از جديت کلامش خوفي توي دلم ميوفته .

سرمو نامحسوس تکون ميدم .

romangram.com | @romangram_com