#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_243

با بهت ميگه :

-اما اين امکان نداره چون دارن براي هممون بليط رزرو ميکنن

نگاهي به ساعتش ميندازه و ادامه ميده :

-فکر کنم تا الان ديگه همه ي بليط ها اکي شده باشه .

مثل برق توي جام ميپرم و بي توجه به نگاه متعجب الهه از اتاق خارج ميشمو به سمت اتاق رايان ميرم .

نگاه منشي بهم ميوفته،بعد جريان اون بار ديگه جرئت زدن حرفيو نداره

پس فقط با نگاه تحقير آميزش از خجالتم در مياد .

در اتاقه رايان رو باز ميکنم و داخل ميرم .

پشت پنجره ايستاده و به بيرون خيره شده

از دودي که اطرافشو پر کرده ميتونم بفهمم که داره سيگار ميکشه .

درو ميبندم .حتي بر نميگرده تا ببينه پشت سرش چه خبره !

صدامو پيدا ميکنم و ميگم :

-بايد حرف بزنيم .

برميگرده ،انگار ميدونه چي قراره بشنوه .

چند قدم ميرم جلوتر و دوباره ميگم :

-چرا سفر به ترکيه رو انداختي جلوتر ؟در صورتي که قرارمون بهار بود .نه زمستون .

اگه سر قرارت ميموندي خيلي بهتر بود .چون اون موقع من نبودم که اين سفر مسخره رو تحمل کنم .

رنگ نگاهش ،ميشه مثل روز هاي اول .

درست همون روز هايي که تازه باهاش آشنا شده بودم ! مغرور ، با جذبه ، نافذ

romangram.com | @romangram_com