#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_242


دستاشو بهم ميکوبه و ميگه :

-امروز رئيس دستور داده همگي آماده باشيم قراره براي کار بريم شعبه دوم شرکتش توي ترکيه

احتمالا دو هفته ميمونيم

متعجب به الهه خيره ميشم .

آخ ،آخ رايان چرا ميخواي جفتمون رو با اين کار هات عذاب بدي ؟

هر چقدر هم که بخوام قوي باشم باز رفتن به ترکيه مساوي با مرگمه

دقيقا فروردين سال قبل رايان شعبه دوم شرکتشو توي ترکيه افتتاح کرد و ما همگي به اونجا رفتيم .

قرارمون اين بود که هر سال فروردين بريم اما امسال رايان ميخواد با زودتر رفتمون منو ذره ذره نابود کنه

چطوري ميتونم برم اونجا و هر لحظه خاطرات خوبمونو به ياد بيارم و دم نزنم ؟

تنها نتيجه اي که ميتونم از فکر هام بگيرم اينه که به هر طريقي شده نبايد برم .

الهه بي توجه به قيافه در هم رفته ي من با هيجان ميگه :

-واي فکر کن !شو عه زمستونه! واي خدا !

پالتو ، کلاه،کيف همه جنس هاي اونور آب تازه شايد لباس عروسيمم از اونجا گرفتم خدا رو چه ديدي ؟

تو هم ميتوني يه لباس خيلي شيک براي عروسيه من و آرمان براي خودت بخري .

بي حوصله دستي به پيشونيم ميکشم براي اينکه جلوي پر حرفي هاشو بگيرم زودتر ميگم :

-من نميام الهه.

صحبتش قطع ميشه و متعجب به من نگاه ميکنه .

فقط بهش زل ميزنم .


romangram.com | @romangram_com