#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_241
به سمت اتاقم ميرم و پشت ميزم مينشينم
کاغذ هارو ميکشم جلوم و مشغول کار ميشم
ديگه فهميدم با غصه خوردن هيچ چيز مثل گذشته نميشه
فقط شش ماه تا پايان قراردادم با رايان مونده .
کارمو اينجا تموم ميکنم و ميرم از اين شهر و زندگي تازه اي رو شروع ميکنم.
اصلا نميدونم زمان چطور گذشت !
باشنيدن همهمه ي بچه ها سرمو از روي کاغذ هاي جلوم بلند ميکنم
همه با هيجان راجع به موضوعي بحث ميکنن
بي تفاوت سرمو پايين ميندازم .
طولي نميکشه که الهه کنارم ميشينه و با هيجان سلام ميکنه .
سلام آرومي در جوابش زمزمه ميکنم .
ميزنه به شونم و ميگه :
-واي خبرو شنيدي ؟
بدون اينکه سرمو بلند کنم ميگم :
-نه
معترض ميگه :
-عه خوب به من نگاه کن .چيه اون کاغذا همش چشمتو دوختي بهش ؟
کلافه مداد رو روي کاغذ ميذارم و به صورت الهه زل ميزنم دست به سينه ميشينم و بي ميل ميگم :
-ميشنوم .
romangram.com | @romangram_com