#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_240


هيچ کس برام نمونده .

اي کاش عمو هام کمي هم که شده برام جاي پدرمو پر ميکردن .ولي حيف که اونا منو حتي به عنوان برادر زاده هم قبول ندارن چه برسه به دخترشون

آهي ميکشم و سوار ماشين ميشم .

تصميم ميگيرم برم شرکت.با اينکه ساعت کاري از ده شروع ميشه اما مجبور ميشم ساعت هفت صبح برم

چون واقعا جايي به ذهنم نميرسه جز شرکت که به اونجا پناه ببرم

ماشينو حرکت ميدم و به سمت شرکت ميرم .

برعکس هميشه اينبار خيلي آروم رانندگي ميکنم .

راس هفت و چهل و پنج دقيقه به شرکت ميرسم .

از ماشين پياده ميشم .

وارد شرکت ميشم و از پله ها بالا ميرم

در سفيد رنگو باز ميکنم و با سحر چشم تو چشم ميشم .

با لبخند و تعجب به سمتم مياد :

-به به چي شده شما سحر خيز شدين ؟!

لبخندي ميزنم و ميگم :

-نميدونم بي خوابي زده بود به سرم .اينه که اومدم شرکت

لبخندي ميزنه و ميگه :

-خوش اومدي

موبايلش زنگ ميخوره ببخشيدي ميگه و ازم دور ميشه .


romangram.com | @romangram_com