#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_239

لبهام به قصد لبخند کش ميان

با صداي آرومي ميگم :

-من ميرم ، شما ميتونيد راحت باشيد

رايان بدون توجه به حضور آنديا ميپرسه :

-کجا ميري ؟

گوشه ي لبمو به دندون ميگيرم .

آنديا با نفرت نگاهم ميکنه .

چشمامو ازشون ميدزدم و آهسته تر ميگم :

-کار دارم .

فقط همين .کار دارم.خودمم نميدونم چيکار ولي انگار خيلي کار دارم

در اتاقو ميبندم .اي کاش ميشد در قلبمو هم ببندم تا انقدر عذاب نکشم .

تويه اين لحظه فقط خودمو خداي خودم ميدونيم که چطور دارم ميسوزم

خيلي سخته کسي که انقدر دوسش داري و باهاش بهترين روز هاي عمرتو گذرونديو ،

با کس ديگه اي تنها بذاري و خودت

بري ، بري تا مزاحمشون نباشي

بري تا پچ پچ هاي عاشقونشون به گوشت نرسه .

آهي ميکشم ،پالتو مو ميپوشم و شالمو روي سرم ميندازم .

گوشي و کليد و توي جيبم ميندازم و از خونه خارج ميشم .

ساعت هفت صبحه .واقعا کجا رو دارم که برم ؟

romangram.com | @romangram_com