#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_238


پشتمو بهش ميکنم و ميگم :

-دنبالم بيا !

بر نميگردم و راه اتاقي که رايان توش خوابيده رو در پيش ميگيرم .

صداي قدم هاي آنديا رو ميشنوم که دنبالم مياد .

در اتاق رو باز ميکنم .

در کمال تعجب،رايان نشسته گوشه ي تخت و سرشو بين دستاش گرفته .

با صداي در سرشو بلند ميکنه .

رنگش پريده و چشم هاش سرخ سرخه.

با ديدن من لب هاش تکون ميخورن تا حرفي بزنه اما با ديدن آنديا پشت سرم حرف توي دهنش خشک ميشه .

آنديا سراسيمه به سمت رايان ميره .

کنارش ميشينه و دستشو توي دستش ميگيره .

دست راستشو هم ميذاره روي سينه ي پهن رايان و با نگراني ميگه :

-عشقم ؟الهي بميرم من چيشدي ؟

ميدوني ديشب نيومدي چه به من گذشت ؟نميگي زنم نگران ميشه ؟

حس ميکردم کلمه ي زنم رو با غلظت زياد بيان ميکنه .

انگار ميخواست حقايقو بکوبه توي سرم

ولي نميدونست من همين الانشم که اينجا ايستادم و نظاره گر اينم که عشقم با يکي ديگه است ، دنيا روي سرم آوار شده

نگاه رايان با بي قراري به من دوخته شده


romangram.com | @romangram_com