#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_228


-رايان نخواب ،بايد کمکم کني لباساتو عوض کنم .

چشمهاش به سختي باز ميشن .

خودمو خم ميکنم روش و مشغول باز کردن دکمه هاي پيراهنش ميشم .

انگار گرماي تنش به منم سرايت ميکنه که انقدر گرمم ميشه

با نگاه تب دار و خاصي به اجزاي صورتم زل ميزنه .

ياد و خاطره ي اون شب برام زنده ميشه

دستام ميلرزه .

هر دکمه اي که ازش باز ميکنم يکي از خاطرات اونشبمون جلوي چشمم مياد.

نگاهم به دکمه هاي رايانه و حواسم جاي ديگست

حس ميکنم چيزي روي سرم تکون ميخوره و بعد از اون خرمن موهام روي صورتش ميريزه

صداي افتادن کليپسمو به خوبي تشخيص ميدم .

نگاهمو ميدوزم به رايان

چشماشو ميبنده و نفس عميقي ميکشه

عذاب کشيدنشو با چشمهام ميبينم .

به سختي و با حسرت ميگه :

-دلتنگ عطرتم .

جريان لحظه اي برق قوي شده اي ازم عبور ميکنه

چشم از صورتش برنميدارم .


romangram.com | @romangram_com