#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_229
نگاهمو ازش ميدزدم و ميگم :
-ميتوني بشيني ؟
بايد بلوزتو در بيارم .
چشمهاي بي رمقش اندکي باز ميشه .
دستشو به عسلي ميگيره و به سختي تو جاش ميشينه .
دستاي لرزونمو پيش ميبرم کنارهاي بلوزشو ميگيرم و به آرومي عقب ميکشم
دستم که به تن داغ شدش برخورد ميکنه ،
حالم عوض ميشه .
سعي ميکنم توي چشمهاي خمار و تب آلودش خيره نشم تا مبادا از چشمهام بخونه که چقدر به وجودش نياز دارم
بلوزو از تنش در ميارم
دستم به سمت تيشترتي که براش برداشتم ميره ،
ميخوام صافش کنم که دستهاي گرمشو روي دستام حس ميکنم
سرمو بالا ميگيرم و بهش زل ميزنم
دستشو از روي دستم برميداره و روي گونم ميذاره .
با شصتش نوازش گونه روي گونه ام ميکشه
سرشو آهسته آهسته جلو مياره .
لب هاي داغشو به گونم نزديک ميکنه و به آرومي ميبوسه
تنم گرم ميشه ،گونه ي داغشو به صورتم ميکشه .هرم داغ نفسهاش ، به لاله ي گوشم ميخوره .
زمزمه ي عاشقونه اشو کنار گوشم ميشنوم :
romangram.com | @romangram_com