#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_227
عذابي که ميکشه، ديوونه ام ميکنه.
حرفي ندارم تا براي تسکين قلبش بزنم
دستمو سفت گرفته و ول نميکنه ..
دوباره ميگم :
-رايان ميخوام برات لباس بيارم .
با اين لباساي خيس بدتر ميشي .
با همون چشم هاي بي رمقش بهم نگاه ميکنه
يه نگاه طولاني و عميق ،بي تاب و بيقرار
نگاهش تن يخ زدمو گرم ميکنه .
خدا ميدونه چه طور توي حسرت همين چشم ها ميسوختم .
بعد از مکث طولاني،دستمو ول ميکنه
به سرعت ازش دور ميشم .
به سمت کمد لباسها ميرم .
اشکام ديدمو تار کردن .
از لابلاي لباساش تيشرت مشکي و گرمکن و سويشرتي بر ميدارم .
در کمدو ميبندم ،
در کشو رو باز ميکنم و حوله ي کوچيکمو ازش خارج ميکنم
به سمت رايان ميرم ،دوباره چشمهاش بسته شده
صداش ميزنم .
romangram.com | @romangram_com