#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_188
با لبخندم از سحر تشکر ميکنم .
از جام بلند ميشم .
بچه ها يکي يکي از در خارج ميشن .
منم ميخوام برم بيرون که کسي دستمو ميگيره .
شتابزده برميگردم و به سالار نگاه ميکنم که چطور دستمو گرفته .
اخمهاي درهم شده امو که ميبينه ، دستشو پس ميکشه ..
با عصبانيت ميگم :
-بله ؟؟؟؟
لبخند مهربوني ميزنه و ميگه :
-فقط ميخواستم حالتو بپرسم !
+آخه اينطوري ؟
با صداي آرومي ميگه :
-معذرت ميخوام حواسم نبود .
سعي ميکنم گره ي بين ابروهام رو شل تر کنم
لبخند مصنوعي ميزنم و ميگم :
-من خوبم ممنون .
حرفمو تموم ميکنم و ميخوام از اتاق خارج شم اما صداش مانعم ميشه
-صبر کن !
romangram.com | @romangram_com