#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_189

برميگردم و منتظر نگاهش ميکنم .

مردد نگاهم ميکنه و ميگه :

-وقتي توي بيمارستان بيهوش بودي ،خيلي برام سخت گذشت .

هر روز ميومدم حالتو ميپرسيدم ، اما پاهام ياري نميکرد تا بيام توي اتاقت ، دلم نميخواست روي تخت بيمارستان ببينمت دوست داشتم هميشه بخندي و فقط خنده هاتو ببينم ،

هرچند ، مال يکي ديگه .

بهت زده بهش نگاه ميکنم .

حرفهاش و نگاهش حس خوبي رو به من نميده

از اون گذشته اولين باريه که چنين حرفايي ازش ميشنوم .

هميشه متوجه نگاه خيره اش ميشدم اما تا حالا کوچکترين اشاره اي به من نکرده بود اما الان ....

بهش نگاه ميکنم .بدون اينکه بخوام لحنم تند ميشه :

-صد در صد اگه همچين اتفاقي براي تو ميوفتاد منم به همين اندازه ناراحت ميشدم هرچي نباشه ما همکاريم .

روي کلمه ي همکار تاکيد ميکنم تا حد خودشو بدونه .

نگاهش رنگ کلافگي به خودش ميگيره اما حرفي نميزنه و سري تکون ميده

از اتاق خارج ميشم و به سمت آشپزخونه ميرم .

همه پشت ميز نشستن و با خنده و شوخي غذا ميخورن .

صندلي بين الهه و امير شايان رو اشغال ميکنم .

الهه غذامو جلوم ميذاره ..

با ولع شروع به خوردن ميکنم و زودتر از بقيه غذامو تموم ميکنم .

امير شايان نگاه مسخره اي بهم ميندازه و ميگه :

romangram.com | @romangram_com