#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_187

حس ميکنم همه ي بچه ها به خاطر اينکه دلشون برام ميسوزه ميخوان يه کاري برام بکنن

لبخند لرزوني رو بهشون ميزنمو و پشت ميزم ميشينم .

بچه ها هم بعد مدتي هياهو شون ميخوابه و مشغول کارشون ميشن

تا ساعت دوظهر سره خودمو با طرح زدن گرم ميکنم

ديگه از شدت ضعف چشمام در حال بسته شدنه .

همون لحظه سحر وارد ميشه .

با ديدن من خوشحال ميشه و به سمتم مياد .

صندلي کنار ميزمو اشغال ميکنه و ميگه:

-از رايان شنيدم اومدي .خيلي خوشحال شدم .

لبخندي ميزنمو و ميگم:

-ممنونم

موشکوفانه توي صورتم نگاه ميکنه و ميگه :

-ببينم رنگت چرا شده مثل گج ديوار ؟

:

صادقانه ميگم :

-آخه گشنمه !

با مهربوني نگاهم ميکنه از جاش بلند ميسه و رو به بچه ها ميگه :

-بلندشيد ! کافيه ديگه بقيه اش باشه براي بعدا...وقت ناهاره .

بچها بدون اعتراض از جاشون ميشن ..

romangram.com | @romangram_com