#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_171
جلوي آيينه ي بخار گرفته مي ايستم اما ديگه اسم رايان رو روي اون آيينه نمينويسم
لبخند تلخي گوشه ي لبم ميشينه ...اولين باري که منو بوسيد من از اين حموم بيرون اومده بودم ...
آهي ميکشم و از حمام خارج ميشم ...محيا کلافه روي تخت نشسته ..
با ديدن من از جاش بلند ميشه ...
بي توجه بهش به سمت کمدم ميرم لباس زيري برميدارم ...پشتمو ميکنم به محيا و لباسامو ميپوشم ...
تيشرتي تنم ميکنم با شلوار کتون مشکي لوله تفنگي
مانتو ي کوتاهي تنم ميکنم و پالتو ي چرم مشکي مو هم ميپوشم ...
موهامو خشک نميکنم ...همشونو گلوله ميکنم و ميبندم ...
کلاه بافت قرمزمو سرم ميکنم و جلوي آيينه مشغول آرايش کردن ميشم ...محيا بدون حرف ايستاده و به حرکات من نگاه ميکنه ..
مدادي داخل چشمم ميکشم ..با ريمل ابروهاي پر ولي بيحالتم رو حالت ميدم .
خط چشمي پشت چشمم ميکشم و رژ قرمز پررنگي به لبهام ميزنم ..غلظتش اونقدر زياد هست که توجه همه رو به خودش جلب کنه ...
بعد از زدن رژ گونه آخرين نگاهو به آرايش غليظم ميندازم ...
شالگردن بافت قرمز رنگ رو دور گردنم ميبندم ...
کيف کوچيک مشکي رنگمو برميدارم و گوشي و سوئيچ ماشين و کمي خرتو پرت داخلش ميندازم .
برميگردم سمت محيا و به چشمهاي دلخور و عصبانيش زل ميزنم .
با اينکه دلخوره نميتونه جلوي خودشو بگيره و ميگه :
-موهاتو خشک کن بعد برو هوا سرده سرما ميخوري
لبخند تلخي ميزنم ...با صداي آرومي ميگم:
-چيزيم نميشه
romangram.com | @romangram_com