#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_172
غلظت اخماش بيشتر ميشه
-حالا کجا ميخواي بري با اين سرو شکل ؟
به سمت در اتاق ميرم و در همون حال با لحن سردي ميگم :
-ميرم شرکت
صداي متعجبش به گوشم ميرسه اما اعتنايي نميکنم ...
به محض اينکه پامو از خونه بيرون ميذارم باد سردي تا مغز استخونم نفوذ ميکنه
با خودم فکر ميکنم :
-اگه موهامو خشک ميکردم بهتر نبود ؟
براي اين فکرها کمي دير شده بود
سرمو پايين ميندازم و به سمت ماشينم ميرم و به محض سوار شدن بخاري رو تا آخرين درجه زياد ميکنم
عينکمو به چشمم ميزنم و ماشينو به حرکت در ميارم .
در ظاهر خونسردم
خونسرد به روبروم نگاه ميکنم و هرکسي که نفهمه فکر ميکنه حواسم به خيابوناست .
.ولي نبود ...من فقط نگاهم به خيابونا بود جلوي چشم من ..فقط رايان بود و آنديا ...صداي قهقهه هاشون ...بغل کردن هاي عاشقانشون...همه و همه جلوي چشمم بود درست مثل يک پرده ي سينما
با اينکه اونا رو تويه چنين حالتهايي نديدم اما انقدر جلوي چشمم واضح هستن که
چيزي کم از واقعيت نداشته باشن
با آرامش رانندگي ميکنم ...
ظاهرم آرومه ...چشمام که زير عينک مخفي شدن سرد و بي روحن ...
romangram.com | @romangram_com