#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_142


آنديا تنها نشسته و خبري از رايان نيست .

اخم کمرنگي روي صورتم ميشينه .

سنگيني نگاه ميثم رو روي خودم احساس ميکنم .

بي توجه به ميثم ، در جواب رايان يک کلمه مينويسم :

-نميام .

گوشيو ميذارم روي ميز اما طولي نميکشه که دوباره صداش بلند ميشه :

برش ميدارم و اس ام اسو باز ميکنم .

-تا پنج دقيقه ي ديگه اگه نياي من ميام و جلوي همه جوري گردنتو ميشکونم که از درد نفس کشيدنم يادت بره چه برسه به رقصيدن

جا ميخورم و از تهديدش ميترسم .

مردد به صفحه ي گوشي نگاه ميکنم

.

راستش خودم هم بدم نميومد برم و چند تا حرف بارش کنم .

از جام بلند ميشم .

ميثم منتظر نگاهم ميکنه ..

لبخند لرزوني ميزنم و ميگم :

-ميرم دستشويي .

نگاه بدي بهم ميندازه .

اخماش توي هم ميره .


romangram.com | @romangram_com