#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_143

انگاري خيلي خوب ميفهمه قضيه از چه قراره !

بر خلاف تصورم چيزي نميگه فقط با اخم سري تکون ميده و صورتشو برميگردونه .

به اخمش توجهي نميکنم و به سمت پله ها ميرم .

...همه مشغول رقصيدنن و کسي متوجه من نميشه .

از پله ها بالا ميرم .

روبروم يه راهروي با پنج تا در .

تک تک درها رو باز ميکنم دوتاي اول حموم و سرويس بهداشتيه

در بعدي ، اتاق خواب بزرگيه اما چون چراغش خاموشه ميفهمم که رايان اينجا نيست .

در بعديو باز ميکنم ، بر خلاف اتاق قبلي اينجا برقش روشنه اما کسي نيست .

نگاهمو دور تا دور اتاق ميچرخونم .

با ديدن در باز تراس مطمئن ميشم رايان اونجاست .

وارد اتاق ميشم و درو ميبندم .

پاهام ميلرزه .

نميدونم چطوري بايد باهاش روبرو بشم .

از خودم ميترسم .

از احساسات کنترل نشده ام وحشت دارم .

بار قبلي که رفتم پيشش ، با اينکه ميدونستم چه کاري باهام کرده اما احمقانه خودمو در اختيارش گذاشتم .

اما اينبار فرق ميکنه ،

ديگه احمق نيستم .

romangram.com | @romangram_com