#حسی_مثل_دلتنگی_پارت_108
نگاهش حس خوبي رو به من نميده ...
انگاري که کلمه اي که الان ميخواد از دهنش در بياد نمکي ميشه روي زخم دلم اما قلب من فولاد آب ديده شده ...
قلب من عادت کرده به شکستن ...به له شدن زير پاهاي اين و اون .
بالاخره صداش در مياد که به آرومي ميگه:
-کارت عروسيشون اومد
تکون شديدي ميخورم .
ناباور خيره ميشم به الهه
دستام شروع ميکنن به لرزيدن .
فقط دستام نه ...تک تک سلول هاي بدنم ميلرزه
يه لرزش هيستيريک .
*يه روز يکي اومد توي زندگيم
دستم رو گرفت و من دلم لرزيد
ذوق مرگ شدم
اما من نميدانستم
يک روز با دلم کاري ميکند که
دستام اينچنين بلرزد *
الهه به ديدن حالم با نگراني از جاش بلند ميشه به سمتم مياد و شونه هامو ماساژ ميده
-نکن اينجوري !
romangram.com | @romangram_com