#حسی_از_انتقام_پارت_195
-می دونی واسه من هیچ جا مثل خونه خودم بهم خوش نمیگذره..راستی الان که رفتم سعی نکن پرهامو از تصمیمش
منصرف کنی.
-من فقط نصیحتش می کنم.
-زیادی نصیحتش نکن.فعلا.
بعد از رفتن بابا رفتم پیش پرهام.همونجا نشسته بود.
گفتم:پرهام بیام تو؟
-اگه می خوای نصیحتم کنی نه.
-پرهام دل من واسه رفتنت راضی نیست.
-توجای من نیستی سعید.نمی دونی چه فشاری رو دارم تحمل می کنم.
-.من مطمئنم که بابا می تونه یه راه حل دیگه ای واسه دستگیری اردلان پیدا کنه.تو فقط بگو نه.
-ولی من می خوام برم.
-تا اونجایی که من اطلاع دارم بیشتر 13درصد از طعمه ها کشته شدن..من نمی خوام تو طعمه بشی.
-بزار خودم تصمیم بگیرم..حالاهم برو بیرون..دررو هم ببند. 2 8
یه پوف کشیدمو زدم بیرون.
دوروز گذشت.تو این دوروز پرهام از اتاقش به ندرت میومد بیرون.شیما مدام می پرسید که پرهام طوریش
شده؟منم می گفتم نه وداره خودشو واسه رفتن به دانشگاه آماده میکنه.
بالاخره تصمیمشو گرفت.به بابا خبر دادکه میاد.منم سعی نکردم منصرفش کنم.بابا همون شب اومد خونه ام تا
درحضور خودش,پرهام به اردلان زنگ بزنه.
منو بابا کنارش نشسته بودیم.پرهام روی اسم عموش ضربه زد و تماس برقرار شد.چند ثانیه ای شد که برداشت و
گفت:به پرهام جان..خودتی که زنگ زدی یا سعید جونته؟
پرهام:خودمم.
-دلت واسم تنگ شده که زنگم زدی؟منکه یک ساعت پیش داشتم باهات حرف می زم؟..نکنه دلت واسه تهدیدام
تنگ شده؟
-می خوام ببینمت.
romangram.com | @romangram_com