#حسی_از_انتقام_پارت_194
پرهام:شما اگه نمی خواستید من بیام هرگز این پیشنهادو نمی دادید.
-منکه می خوام بیای.چون می دونم بلایی به سرت نمیاد.بازم این تصمیمو واسه خودت میزارم.
-اگه..اگه یه درصد فکر کنه که من با نقشه باهاش قرار گذاشتم یا نمیاد یا جوری میاد هیچکدومتون متوجه نشید و
منو با خودش می بره..مگه نمی گید چموشه پس می فهمه..با خودش نمیگه که این بچه تا امروز ازم گریزون بود ولی
حالا زنگ زده میگه می خوام ببینمت یه ریگی تو کفششه؟...دوباره به خودش میگه حتما یه نقشه ست.
بابا:هرگز این جور چیزی به خودش نمیگه..مگه نمی گی که هرروز داره بهت زنگ میزنه؟
-چرا.
-پس حتما به خودش میگه خونش به جوش اومد واز این همه تهدید خسته شده که می خواد منو ببینه.درست
نمیگم؟
-نمی دونم.
-به حرفام خوب فکر کن.حتی اگه یه درصدم دلت راضی به این کار نبود نیا.بازم می گم تصمیم با خودخودته.
بعد بلندشدو گفت:من میرم.توهم بهتره خوب فکر کنی.
دنبال سر بابا از اتاقش خارج شدم.
گفتم:بابا این پیشنهادت احمقانه ست.
-کجاش احمقانه بود؟
-تو واقعا می خوای پرهامو طعمه قرار بدی؟ 2 7
-چاره ای جز این ندارم.همه مشتری های اردلان با رضایت میرن پیشش الا پرهام..باورکن پرهام بهترین گزینه ست
واسه ما.
-امیدوارم قبول نکنه.
-ولی من امید وارم که قبول کنه. اون وقت بعد از دستگیریش هم خودش امنیت داره وهمم مردم بیگناه این
جامعه.وهم تو تو آرامش قرار میگیری.
رفت سمت خروجی.گفتم:می موندی؟
-نه.خونه خاله ات دعوتیم.الاناست که مادرت زنگ بزنه و دعوا کنه.
-خوش بگزره خونه خاله.
romangram.com | @romangram_com