#حسی_از_انتقام_پارت_196
-واقعا؟
-آره.
-جالبه..اون وقت چرا؟
-خسته شدم.می خوام رو در رو حرف بزنیم ببینم حرف حسابت چیه؟
اردلان جدی گفت:فکر کنم بدونی حرف حساب من چیه.می خوام تستت کنم..می خوام ببینم خوشمزه ای یانه؟می
خوام..
پرهام عصبی گفت:بسه..خفه شو..حرفای تکراری رو نزن.
صدای خنده اردلان اومد.گفت:حتی اگه بخوای منو ببینی من بازم همین حرفارو می زنم.
-چی کار کنم که دست از سرم برداری؟
-واضحه.فقط یه شب با من باش.همین.
-کجا بیام؟ 2 9
از سکوت اردلان معلوم بود که تعجب کرده.گفت:واقعا می خوای بیای؟
-آره.
بعد با حالت گریه گفت:به خدا خسته شدم.هرکاری خواستی باهام بکن..فقط بعدش دست از سرم بردار.
-بستگی داره که بخوام دست از سرت بردارم.ممکنه زیادی خوشمزه باشی.اونوقت نمیشه به سادگی ازت گذشت.
صورت پرهام از خجالت قرمز شده بود.سرشو انداخته بود پایینو داشت حرف میزد.
پرهام باحالت دردمونده گفت:کجا بیام؟
-قبول می کنی که تا چند شب پیشم باشی؟
-آ آره.
-قبول می کنی که همراهیم کنی؟
-آره.
-خوبه.آدرسو یادداشت کن.
بعد از گفتن آدرس گفت:بی صبرانه منتظرتم..ساعت 9صبح اونجا باش.میام دنبالت..فقط دعا کن که من نفهمم که
نقشه ای تو کارته وگرنه جنازتو می فرستم واسه سعید.
romangram.com | @romangram_com