#حصار_تنهایی_من_پارت_969
آراد با عصبانيت اومد تو.
کنار دل آرام نشست و گفت: چي شده دل آرام؟
- با آيناز دعوام شد، اون هلم داد!
آراد با عصبانيت نگام کرد و گفت: چرا اين کارو کردي؟!
با چشاي گشاد گفتم: دروغ مي گه! خودش افتاد!
مختار که کنارش وايساده بود، گفت: الان وقت دعوا کردن نيست. بلندش کن ببريمش بيمارستان.
آراد با خشم چشم ازم برداشت و دل آرامو بلند کرد و گفت: وقتي برگشتم حسابتو مي رسم.
چرا دل آرام اين حرفو زد؟! دستم نمک نداره! به هر کي خوبي مي کنم، اينجوري جوابمو مي ده. با اشک رفتنشو نگاه کردم.
مش رجب اومد جلو و گفت: گريه نکن آيناز!
لبخند تلخي زدم. وقتي خاتون اومد، مش رجب ماجرا رو براش تعريف کرد. نهارو با هم خورديم. بعد از نهار دوباره رفتم سراغ کت آراد. مشغول دوختن بودم که خاتون اومد تو و گفت:
- آقا اومده با تو کار داره.
- اومده اينجا؟
- آره!
romangram.com | @romangram_com