#حصار_تنهایی_من_پارت_970
بلند شدم، يه شال رو سرم انداختم و رفتم بيرون. پشت من وايساده بود.
گفتم: بله آقا؟
برگشت و با اخم گفت: سر چي با دل آرام دعوا کردي؟
- يه بار گفتم؛ دعوا نکرديم. خودش افتاد.
- دروغ نگو! فکر کردي اگه دست و پاي دل آرامو بشکوني، مي توني از من انتقام بگيري؟! اگه با من دشمني، کينتو سر دل آرام خالي نکن!
نگاش کردم و گفتم: چرا حرف همه رو قبول داري الا من؟!
- چون تو با من دشمني داري... هنوز حرفت يادم نرفته که مي خواي منو با زجر بکشي. دستتو گذاشتي دقيقا رو عزيزاي من!
پوزخندي زدم و گفتم: دل آرامو دوست داري؟
- معلومه که دوستش دارم!
- فرحنازو چي؟! اون دخترايي که شب مهموني دورت حلقه مي زنن چي؟ همه رو دوست داري؟!
فقط نگام کرد و چيزي نگفت.
گفتم: مي دوني دل آرام عاشقت شده؟! مي دوني مي خواد يه کاري کنه که تو باهاش ازدواج کني؟ چون فکر مي کنه تو هم دوستش داري... به من مربوط نيست اما عشق پاک دل آرامو با هوست کثيف نکن... با دلش بازي نکن! اون هنوز بچه ست. شونزده سال، سني نيست که بفهمه اين کارت از روي هوس و بچه بازييه... اون براي اينکه بفهمه قراره فقط چند شب نقش عروسک خوشگلتو بازي کنه، بچست.
آراد پوزخندي زد و گفت: چيه؟ تو شدي عابد و زاهد، ما شديم گناهکار؟! کار دوتامون که عين همه؟ تو علي و پرهام و آبتينو سر کار مي ذاري، من چند تا دختر بيشتر از تو!
romangram.com | @romangram_com