#حصار_تنهایی_من_پارت_968


با عصبانيت بلند شد و گفت: تو به من حسودي مي کني، نه؟ چون با من خوبه. من مطمئنم آراد منو دوست داره. بخاطر همينه تا حالا منو نگه داشته.

- قبل از شما هم، يه ويدا خانم بود که دقيقا همين حرفا رو مي زد. يعني فقط مونده بود تاريخ عقدشو با آقا مشخص کنه. نمي خوام نااميدت کنم ولي زياد دلخوش نباش.

با عصبانيت رفت بيرون. خدا لعنتت کنه که اينجوري با دل دختر مردم بازي مي کني. هنوز چند دقيقه از رفتنش نگذشته بود که صداي جيغش بلند شد. دويدم بيرون، ديدم افتاده رو زمين و از درد مچ پاشو گرفته بود.

رفتم کنارش و گفتم: خوبي ؟ افتادي؟!

با درد و ناله گفت: آره ليز خوردم ... مچ پام خيلي درد مي کنه.

شلوارشو زدم بالا؛ ورم کرده بود. به خونه نگاه کردم. کثافت! تلفنم جمع کرده. دويدم سمت حياط. مش رجبو ديدم.

دويدم سمتش و گفتم: مش رجب دل آرام افتاده، فکر کنم پاش شکسته... بايد ببريمش بيمارستان.

مش رجب: نمي تونم ببرمش بيمارستان.

- چرا؟!

- آقا گفته نبايد بره بيرون.

- يعني اينم مثل من زندانيشه؟! مش رجب داره درد مي کشه. بايد ببريمش.

- الان ديگه آقا پيداش مي شه ... خودش مي بردش.

با قدم هاي تند رفتم پيش دل آرام و گفتم: صبر کن الان آقا مياد.

romangram.com | @romangram_com