#حصار_تنهایی_من_پارت_967


با تعجب گفتم: چي؟! نه! از کجا همچين فکري به ذهنت خطور کرد؟!!

- همين جوري. گفتم چند ماهي پيشش هستي، شايد عاشقش شده باشي.

پوزخندي زدم و گفتم: اون روزي که من که عاشق اين ژله بشم، قيامته!

- آراد فرحناز رو هم دوست داره؟

- اينجوري که نشون مي دن؛ چون با هم خوبن. حتي قرار بود شب يلدا نامزد کنن ولي با مخالفت آقا به هم خورد.

سرش پايين بود. با شک گفتم: اين سوالا براي چيه؟

با لبخند نگام کرد و گفت: من آرادو دوست دارم. مي خوام يه کاري کنم باهام ازدواج کنه.

با تعجب نگاش کردم. آراد با اين چيکار کرده که اين بدبخت عاشقش شده؟! خندم گرفته بود. چطور عاشق اين بچه قوزميت شده؟!

گفتم: چرا دوستش داري؟!

- چون هم خوشگله، هم مهربون.

- آراد و مهربوني؟! اون دقيقا مثل آب و روغن مي مونه که هيچ وقت با هم قاطي نمي شن!

آروم آروم مي خندیدم که با دلخوري گفت: اگه با تو بده، با من خوبه!

خندمو جمع کردم و گفتم: اهل نصيحت نيستم ولي به عنوان خواهر بزرگ تر مي گم عاشق اين نشو. اون احساسي به دخترا نداره. اگه بگم به اندازه پنجاه، شصت نفر دورش ريختن و فقط باهاشون مي رقصه و مي بوسدشون، دروغ نگفتم. به ديوار خشتي هيچ وقت تکيه نکن!

romangram.com | @romangram_com