#حصار_تنهایی_من_پارت_953
- چون دل آرام خوشگلتره، نمي خواي بمونه؟!
- دقيقا!
- شرمنده فرحناز جون! نمي تونم ازش دل بکنم!
- آيناز هر چي بهت مي گه حقته!
چند قدم رفت سمت در، دوباره برگشت.
- حالا به حرف آيناز مي رسم که گفت تو دو تا خدمتکار مي خواي که يکي از پشت کيست کنه، يکي از جلو. آره؟!
قيافه ی فرحناز که اينو گفت، خيلي خنده دار بود؛ چون دقيقا اداي کسيه کش هم درآورد. وقتي اينو گفت، با کفش پاشنه دار و قدم هاي تند و عصبي به سمت در رفت. بازش کرد و محکم کوبيد. آراد با عصبانيت چشماشو بست و رفت بالا. فرحناز جون! قربون دهنت که به خوبي ازم ياد کردي! ولي اين آخريه چي بود گفتي؟! بدبختمون کردي که!
ميز شامو چيدم. از خستگي کمي صورتمو مالش دادم تا از خستگي بياد بيرون .
دل آرام و آراد اومدن سر ميز نشستن. براي دل آرام سوپ مي کشيدم که گفت: آيناز خوبي؟!
- آره ...خوبم.
- خسته به نظر مي رسي.
- کمي خستم.
آراد: اگه مریضي، به دل آرام نزديک نشو. ممکنه مريض بشه.
romangram.com | @romangram_com