#حصار_تنهایی_من_پارت_954
- گفتم که؟ فقط خستم!
اونجا وايسادم تا شامشون رو بخورن. صداي آيفون بلند شد. رفتم به آشپزخونه، ديدم پرهامه. واي!
سريع گوشي رو برداشتم و گفتم: تو اينجا چيکار مي کني؟ مي دوني اگه آراد بفهمه دوباره دعواتون مي شه؟
پرهام که از سرما مي لرزيد، گفت: بابا درو باز کن! يخ کردم!
- پرهام! درو مي زنم ولي اينجا نيا. برو پيش خاتون!
- باشه! باشه، حالا درو بزن!
دکمه رو زدم؛ اومد تو. رفتم بالا.
آراد گفت: کي بود؟!
- کارگر شهرداري! يه چيزي پيدا کرده بود، مي خواست بدونه مال ماست يا نه؟
بعد از اينکه شامشونو خوردن، دل آرام رفت که دستشو بشوره، منم ظرفا رو جمع مي کردم که آراد اومد و گفت:
- اين چه حرفي بود به فرحناز زدي؟!
- کدوم حرف؟
- همون قضيه ی کيسه!
romangram.com | @romangram_com