#حصار_تنهایی_من_پارت_952
- بله.
کيفشو محکم زد به ميز و رو به روم نشست.
با عصبانيت گفت: يه چيزي بيار اعصابم آروم بشه!
از قيافش خندم گرفته بود ولي من مراعات کردم و فقط يه لبخند زدم. گل گاو زبون براش دم کردم و جلوش گذاشتم.
با عصبانيت پاشو تکون مي داد. نگام کرد و گفت: چيه؟ به چيه زل زدي؟!
- هيچي ... ببخشيد!
- دقيقا ساعت چند مياد؟
خواستم چيزي بگم که صداي ماشينش اومد. بلند شد رفت به سالن. به گفته ی خاتون، خدا رحم کنه! الانه که خون به پا شه!
صداي فرحناز بلند شد.
- مگه نگفتي اين دختره رو فقط چند روز نگه مي داري؟! الان بيشتر از يک هفته ست لنگر انداخته؛ پس کي مي خواي بفرستيش بره؟!
آراد آروم تر حرف مي زد.
گفت: يادم نمياد گفته باشم فقط چند روز... فعلا که هست؛ تا هر وقتم دلش بخواد پيشم مي مونه.
- مگه من از اين دختره ی چشم آبي چي کمتر دارم؟ حاضرم آيناز بمونه ولي اين نه!
romangram.com | @romangram_com