#حصار_تنهایی_من_پارت_951


خاتون زد زير خنده و گفت: رجب جان! تو که همه چي رو لو دادي!

با دلخوري به مش رجب نگاه کردم.

اونم با شرمندگي گفت: ببخشيد آيناز! از دهنم در رفت، نخواستم بگم!

قيافه معصومي به خودش گرفته بود.

خنديدم و گفتم: عيب نداره. حيف شد. مي خواستيم سوپرايزش کنيم.

خاتون: خيالتون راحت! من چيزي نشنيدم!

مش رجب باور کرد و گفت: راست مي گي؟ چيزي نشنيدي؟!

خاتون خنديد و گفت: نه!

مش رجبم خنديد. خاتون خواست کمکم کنه ولي نذاشتم. گفتم به مش رجب قول دادم خودم همه چيزو رو حاضر کنم . کارگرا مشغول نصب در شيشه اي بودن. منم کيک و شيريني درست کردم. خودمم شام درست کردم. هر چند خاتون زياد اصرار کرد ولي من به مناسبت تولدش مرخصي بهش دادم.

دل آرام، هر بيست دقيقه به آشپزخونه سر مي زد و يه ناخونکي به شيريني ها مي زد و مي رفت. ساعت هشت، ديگه همه چي تموم شد ولي خستگي تو تنم بود. اونقدر که ديگه جوني به پا نداشتم. تو آشپزخونه نشسته بودم که فرحناز پيداش شد. نمي دونم چرا از ديدنش خوشحال شدم؟

با همون قيافه ی مغرور و خودخواه جلوم وايساد و گفت: آراد کي مياد؟

- الان ديگه پيداش مي شه.

- اين دختره هنوز اينجاست؟

romangram.com | @romangram_com