#حصار_تنهایی_من_پارت_950
کمي وايسادم. صدايی نيومد. مثل اينکه قانع شد! سيبایي که شسته بودمو از يخچال برداشتم. يه کارد بزرگ هم به دست گرفتم. کاردو بلند کردم که يهو در شيشه اي آشپزخونه شکست. از ترس جيغ زدم.
يا خدا! اين کدوم ديوونه بود درو شکوند؟! مش رجب پرده رو زد کنار و اومد تو و پشت سرش خاتون.
مش رجب با نگراني گفت: مي خواي چيکار کني آيناز؟ براي چي مي خواي خودتو بکشي؟! اون کاردو بده به من، خطرناکه!
با چشاي گشاد به چماقي که دست مش رجب بود و باهمون درو شکونده نگاه کردم.
خاتون گفت: عزيز دلم! به خدا خودکشي راهش نيست. اون چاقو رو بده به ما.
مش رجب: آره، راست مي گه. آيناز! چاقو رو بده به ما!
دستمو زدم تو سرم و گفتم: واي ...واي ... مش رجب! چيکار کردي؟ اي خدا! ببين من گير کيا افتادم! اينجا دار المجانينه، نه عمارت! آخه کي مي خواد خودشو بکشه مش رجب ؟!
- خاتون گفت: مي خواي خودکشي کني؟
پنچر شدم؛ گفتم: مش رجب جان! مگه قرار نبود من توی آشپزخونه براي امشب يه چيزايی رو حاضر کنم؟!
مش رجب با لودگي گفت: براي امشب چي مي خواي حاضر کني؟!
پوفي کردم. انگشت اشارمو زدم به ميز و گفتم: امشب ... امشب چه خبره؟! براي همون!
يهو با خوشحالي گفت: آها! مي خواستي براي تولد خاتون کيک و شيريني درست کني!
محکم زدم به پيشوني خودم. اي خدا! خاتون عاشق چي اين شده؟!! بد بختمون کرد!
romangram.com | @romangram_com