#حصار_تنهایی_من_پارت_949
آراد: عزيزم! بشقابو بهش بده برات بکشه.
- گناه داره. خيلي کار کرده، خسته است. يه غذا کشيدن که منو خسته نمي کنه؟
- کار خدمتکار همينه که کار کنه و خسته بشه. تو نمي خواد به فکر اين باشي!
بدون هيچ حرفي رفتم جلو، بشقاب دل آرامو برداشتم و براش کشيدم. براي آراد هم کشيدم و جاي هميشگيم وايسادم. همه
بدون هيچ حرفي رفتم جلو، بشقاب دل آرامو برداشتم و براش کشيدم. براي آراد هم کشيدم و جاي هميشگيم وايسادم. همه غذاي دل آرامو آراد با قاشق گذاشت مي ذاشت دهنش.
حتي نذاشت يه کاهو با چنگالش برداره. چقدر دلم براي فرحناز تنگ شده! يادش بخير مي اومد اينجا و با هم دعوا مي کرديم! کجايي فرحناز که يادت بخير!
از روزي که دل آرام اومد، فرحنازم با آراد قهر کرد.
بعد از اينکه ميزو جمع کردم و ظرفاشو بردم به آشپزخونه، خدا رو شکر خاتون پيداش نشد. سريع درو قفل کردم. در شيشه اي رو هم قفل کردم و پردشو کشيدم. يه نفس راحت کشيدم! الان مي تونم با خيال راحت کارمو انجام بدم! ظرفا رو شستم که خاتون در زد.
پشت در وايسادم و گفتم: خاتون! يه امروزو بي خيال اين آشپزخونه شو!
- اون تو داري چيکار مي کني؟!
- مي خوام خودکشي کنم... خواهش مي کنم برو، بذار بدون نگراني خودمو راحت کنم!
romangram.com | @romangram_com