#حصار_تنهایی_من_پارت_892
يه نفس از سر نااميدي کشيدم. اي شانس بد من هي!
رفتم تو. زن پرستار گفت: چي خوردن اينجوري شدن؟
- کيوي.
منو جلوی يه اتاق برد و گفت: همينجا منتظر بمونيد!
خودش رفت تو و چند دقيقه بعد، يه پرستار دختر که بايد تازه فارغ التحصيل شده باشه، با پالتوی آراد اومد طرفم. قيافه تو همي هم داشت.
گفت: شما خانم آراد هستيد؟!
انگار جون حرف زدن هم نداشت!
گفتم: نخير!
پالتوشو برداشتم و گفت:
- مي گم آراد اونقدر بي معرفت نيست که نخواد دوستاي قديميشو دعوت کنه!
سر تا پامو نگاه کرد: پس دوست دخترشي؟
- نخير خانم!
عجبا! نمي دونم اين دختره چه اصراري داره امشب اين کله بادمجوني رو به ريش ما ببنده؟!
romangram.com | @romangram_com